محیا
قطره قطره اگر چه آب شدیم
ابر بودیم و آفتاب شدیم ...
ساخت ما را همو که می پنداشت
به یکی جرعه اش خراب شدیم
هی مترسک کلاه را بردار
ما کلاغان دگر عقاب شدیم
ما از آن سودن و نیاسودن
سنگ زیرین آسیاب شدیم
گوش کن ما خروش و خشم تو را
همچنان کوه بازتاب شدیم
اینک این تو که چهره می پوشی
اینک این ما که بی نقاب شدیم
ما که، ای زندگی به خاموشی
هر سوال تو را جواب شدیم
دیگر از جان ما چه می خواهی ؟
ما که با مرگ بی حساب شدیم !!!
آنگاه که بی پناه مرا از دنیای کوچکم جدا کردند،تو کجا بودی؟فکر می کردم مرا از تو می گیرند و تورا از
من...تنها پناهم گریه هایی بود که جدایی از تو را فریاد میزد....می خواهم از دلم برایت بگویم.از دلی که
سال ها در طلب یارش است و احساس می کند با یافتن هر نشانی از یار،گم تر می شود و از او بیشتر
فاصله می گیرد ......می خواهم بگویم که یک قطره از دریای کبریاییِ وجودت سردرگم شده است و تا
لحظه ای که به دریا نرسد آرام و قرار ندارد....هر نور کوچکی که یافتم،پنداشتم به اجاقی گرم رسیده
ام.این اجاق ها با اینکه دستم را می سوزاندند اما گرمم نمی کردند....ردپا ها را دنبال می کنم تا به
سرچشمه گرما برسم.ردپاهایت را محو نکن.بگذار بمانند تا مرا به تو برسانند.راضی به یخ زدنم نباش....اگر
روزی خورشید امید تو هم طلوع نکند بی شک واهمه ای غریب که ناشی از گم کردن توست وجودم را
دربر می گیرد.و در این گیرو داد تاریکی نمیدانم به کدامین سوی روی آورم تا نشانی از تو یابم.نمیدانم به
کدامین قبله تمنایت کنم.نمیدانم با سرمای این دنیا که تا امروز با گرمای خورشید امید وصال توگرم می
کردم،چه کنم؟....بگذار صادقانه بگویم،خواب خورشید بهانه ای بود برای دل تنگم.سالهاست که خورشیدم
خوابیده.مرگ خورشید را دیگر باور کرده ام.دیریست که دنیایم قندیل بسته است....(یکی دیگه از دلنوشته های محیا)
معنیه کلافگی را درک می کنی؟کلافه یعنی دلتنگ کسی باشی ک نیست و حوصله کسی را نداشته
باشی که هست.......کــــــــلافــــــــ ــــــــــــ ـــــــــــــم........دلتنگ تویی هستم که نیستی...بارها
گفتی:همه چیز از یادت میره،بهانه هایی که در دنیا وجود داره منو از یادت می بره...آخه بی مروت من تو را
در قلبم دارم نه در دنیا......می خواهم سرم را روی شانه هایت بذارم،خیالی نیست بگذار تمام دنیا بفهمد
همه چیز زیر سرمن است.دنیا ک با من بدتاکرد،تو دیگه به بهانه دنیا،پشت پا نزن ب دوستیمون....میدونی
چی عذابم میده؟؟؟؟؟اینکه گمت کردم،اینکه نشانی از تو ندارم.ولی من نشانم را برایت میگذارم شاید
روزی خواستی ی سری ب خلوتگاهم بزنی:
در عَصرهای اِنتِظار،به حَوالیه بی کَسی قَدَم بُگذار،خیابان غُربَت را پیدا کن و واردِ کوچه پَس کوچه های
اِنتِظار شو،کُلبه غَریبیَم را پیدا کن.کِنار بیدِ مَجنونِ خَزان زَده و کِنارِ مُردابِ آرِزوهای رَنگیَم.درِِ کُلبه را باز کن و
به سُراغِ بُغضِ خیسِ پَنجِره بُرو،حَریرِ غَم را کِنار بِزَن مَن را میابی...
.
چــــــــــِــ ــــــــــــــــشم اِنـــــــــــــــــتــــــــ ِـــــــــــــــظارِِتــــــــَــــــــــــــــــــم
| Design By : RoozGozar.com |
